تبليغاتX
عشق
عشق
عشق
خاکسترم نکن چهارشنبه سیزدهم آذر 1387 7:49

من بی تو هیچم تو باورم نکن خیسم ز گریه تنها ترم نکن عاشق نبودم تا با تو سر کنم آتش نبودم خاکسترم نکن اگه عاشقت نبودم اگه بی تو زنده بودم تو بمون که بی تو قُصه میخورم اگه دل به تو نبستم اگه این منم که هستم ولی از هوای گریه ات پُرم اگه شِکوه دارم از تو اگه بی قرارم از تو تو بمون که آشیانه ام تویی به هوایت ای ستاره به تو میرسم دوباره اگه عاشقم بهانه ام توی دل کنده بودم از هم زبونیت پنهون نکردی از من نشونییت من پا کشیدم از عهد بسته ام تو پا فشردی بر مهربونیت اگه هم زبون نبودم اگه مهربون نبودم چه کنم دل این دل شکسته رواگه سرد و مرده بودم اگه پَر نمی گشودم به تو بستم این دو بال خسته رو اگه شِکوه دارم از تو اگه بی قرارم از تو توبمون که آشیانه ام تویی به هوایت ای ستاره به تو میرسم دوباره اگه عاشقم بهانه ام تویی.

نوشته شده توسط مازیار اسلامی | موضوع: | لينک ثابت |

اینهمه دوستت دارم چهارشنبه سیزدهم آذر 1387 7:48

دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دار
م‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌د
وستت‌دارم‌
دوستت‌د
ارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوس
تت‌دارم‌
دوست
ت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌
دارم‌
دوست
ت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دا
رم‌
دو
ستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دا
رم‌
دو
ستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دا
رم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دا
رم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دا
رم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دا
رم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دا
رم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دا
رم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دا
رم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دا
رم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دا
رم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دا
رم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دا
رم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دا
رم‌
دوست
ت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دا
رم‌
دوست
ت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌
دارم‌
دوست
ت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌
دارم‌
دوستت‌د
ارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوس
تت‌دارم‌
دوستت‌دار
م‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوس
تت‌دارم‌
دوستت‌دار
م‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌د
وستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌د
وستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دار
م‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوس
تت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌د
ارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌
دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوست
ت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دا
رم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دو
ستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دو
ستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوست
ت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌
دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌د
ارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوس
تت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌د
وستت‌دارم‌دوستت‌دار
م‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دا
رم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌

نوشته شده توسط مازیار اسلامی | موضوع: | لينک ثابت |

آرزو ي مرگ چهارشنبه سیزدهم آذر 1387 7:46
آرزو ها داشتم ! آرزوهای زیبا ! نه آرزوهای عبث !

آرزو داشتم یه روزی به تو بگم : تو تها کس من بعد از خدایی ! تمام دار و ندارم توی !

تو هم با لبخند جواب بدی : تو هم عزیز ترین کس منی ! تا آخر عمر باهات میمونم !

آرزو داشتم فقط تو چشات خیره بشم

آرزو داشتم دستام گرمی دستاتو حس کنن

آرزو داشتم یه بوسه از پیشونیت کنم و بعدش محکم تو بغلم فشارت بدم !

آرزو داشتم با هم تو کوچه های خوشبختی پرسه بزنیم !

آرزو داشتم فقط یک بار به دروغ هم که شده به من بگی " دوستت دارم ! "

اما الان تمام این آرزوها رو دارم فراموش میکنم ... الان یک آرزو دارم که از تمام این آرزوها قشنگ تره !

الان فقط آرزو دارم آخرین نفسم رو بکشم ! دوست دارم با فرشته ی مرگم همراه بشم ... دوست دارم

بمیرم ... مرگ قشنگترین هدیه ی خدا به آدماست ، ‌منم از خدا خدا هدیه ام رو میخوام .

نوشته شده توسط مازیار اسلامی | موضوع: | لينک ثابت |

ای کاش چهارشنبه سیزدهم آذر 1387 7:45

ای کاش میشد تمام لحظه های عاشقی رادرجمله ای زیبا وکوتاه خلاصه وبیان کرد.

ای کاش میشد همچون شمعی فروزان اتش گرفت تا شعله های دیوانگی تمام وجود را بسوزاند.

ای کاش فرشته تو هرگز زیر بار غم عشقت دیوانه نمیشد.

میخواهمت هر چند اگر زیباترین یادگار از تو غم باشد.

میخواهمت حتی اگر قشنگترین یادگار قلبت برای من اشک وغم و اندوه ودیوانگی باشد.

به عشق ویاد تو می نویسم تا شاید برای لحظه ای هم که شده قلب بی تاب ودیوانه وبیقرارم ارام شود.

اگه یگم فکر کنی میبینی زندگی ارزش زنده بودنو نداره ،اگه یکم بیش تر فکر کنی میبینی زندگی ارزش مردن

هم نداره ،اما اگه خیلی فکر کنی میبینی مردن وزنده بودن ارزش فکر کردنو نداره همیشه یادت باشه چیزی که

امروز داری شاید ارزوی دیروزت بوده وبزرگترین ارزوی فردات بشه پس همیشه سعی کن قدره چیزی که

امروز داری خوب بدونی.

نوشته شده توسط مازیار اسلامی | موضوع: | لينک ثابت |

ღ.•**•.گمگشته (فروغ فرخزاد).•**•.ღ سه شنبه یازدهم تیر 1387 13:26

 

من به مردی وفا نمودم و او
پشت پا زد به عشق و امیدم

هر چه دادم به او حلالش باد

غیر از آن دل که مفت بخشیدم

دل من کودکی سبکسر بود

خود ندانم چگونه رامش کرد

او که میگفت دوستت دارم

پس چرا زهر غم به جامش کرد

اگر از شهد آتشین لب من

جرعه ای نوش کرد وشد سرمست

حسرتم نیست ز آنکه این لب را

بوسه های نداده بسیار است

باز هم در نگاه خاموشم
قصه های نگفته ای دارم

باز هم چون به تن کنم جامه

فتنه های نهفته ای دارم

بازهم میتوان به گیسویم

چنگی از روی عشق و مستی زد

باز هم می توان در آغوشم
پشت پا بر جهان هستی زد

باز هم می دود به دنبالم

دیدگانی پر از امید و نیاز

باز هم با هزار خواهش گنگ

میدهندم به سوی خویش آواز

باز هم دارم آنچه را که شبی

ریختم چون شراب در کامش

دارم آن سینه را که او میگفت

تکیه گاهیست بهر آلامش

ز آنچه دادم به او مرا غم نیست

حسرت و اضطراب و ماتم نیست

غیر از آن دل که پر نشد جایش

بخدا چیز دیگرم کم نیست

کو دلم کو دلی که برد و نداد

غارتم کرده داد میخواهم
دل خونین مرا چکار اید
دلی آزاد و شاد میخواهم

دگرم آرزوی عشقی نیست

بیدلان را چه آرزو باشد

دل اگر بود باز می نالید

که هنوزم نظر باو باشد

او که از من برید و ترکم کرد

پس چرا پس نداد آن دل را

وای بر من که مفت بخشیدم

دل آشفته حال غافل را ...

نوشته شده توسط مازیار اسلامی | موضوع: | لينک ثابت |

•**•.نقش پنهان.•**•. سه شنبه یازدهم تیر 1387 13:22

love

آه ای مردی که لبهای مرا
از شرار بوسه ها سوزانده ای

هیچ در عمق دو چشم خامشم

راز این دیوانگی را خوانده ای
هیچ می دانی که من در قلب خویش

نقشی از عشق تو پنهان داشتم

هیچ می دانی کز ای عشق نهان

آتشی سوزنده بر جان داشتم

گفته اند آن زن زنی دیوانه است

کز لبانش بوسه آسان می دهد

آری اما بوسه از لبهای تو

بر لبان مرده ام جان میدهد

هرگزم در سر نباشد فکر نام

این منم کاینسان ترا جویم بکام

خلوتی می خواهم و آغوش تو
خلوتی می خواهم و لبهای جام

فرصتی تا بر تو دور از چشم غیر
ساغری از باده ی هستی دهم

بستری می خواهم از گلهای سرخ

تا در آن یک شب ترا مستی دهم

آه ای مردی که لبهای مرا

از شراربوسه ها سوزانده ای

این کتابی بی سرانجامست و تو

صفحه کوتاهی از آن خوانده ای
...

آنگاه که غرور کسی را له می کنی، آنگاه که کاخ آرزوهای کسی را ویران می کنی، آنگاه که شمع امید کسی را خاموش می کنی، آنگاه که بنده ای را نادیده می انگاری ، آنگاه که حتی گوشت را می بندی تا صدای خرد شدن غرورش را نشنوی، آنگاه که خدا را می بینی و بنده خدا را نادیده می گیری ، می خواهم بدانم، دستانت را بسوی کدام آسمان دراز می کنی تا برای خوشبختی خودت دعا کنی؟ . بسوی کدام قبله نماز می گزاری که دیگران نگزارده اند

نوشته شده توسط مازیار اسلامی | موضوع: | لينک ثابت |

دوشنبه دوازدهم فروردین 1387 21:1
عشق يعني دوست داشتن . عشق يعني مهرباني . عشق يعني پرسوليس. 
نوشته شده توسط مازیار اسلامی | موضوع: | لينک ثابت |

پنجشنبه یکم فروردین 1387 18:30
سلام دوستان عزيز . فكر ميكنيد وسط قلب بايد چي نوشته باشه؟
نوشته شده توسط مازیار اسلامی | موضوع: | لينک ثابت |

پنجشنبه بیست و پنجم بهمن 1386 12:28
 

گفت : مي خوام برات يه يادگاري بنويسم

گفتم:کجا ؟

گفت : رو قلبت

گفتم مگه مي توني ؟

گفت : آره سخت نيست ، آسونه

گفتم باشه .بنويس تا هميشه يادگاري بمونه

يه خنجر برداشت ...

گفتم اين چيه ؟

گفت : ّّّّّّسسسسس !!!

ساکت شدم

گفتم : بنويس ديگه ، چرا معطلي

خنجرو برداشت و با تيزي خنجر نوشت

دوست دارم ديوونه

اون رفته ، خيلي وقته ، کجا ؟

نمي دونم

اما هنوز زخم خنجرش يادگاري رو قلبم مونده...

نوشته شده توسط مازیار اسلامی | موضوع: | لينک ثابت |

پنجشنبه بیست و پنجم بهمن 1386 12:5

دیروز شیطان را دیدم در حوالی میدان بساطش را پهن کرده بود؛ فریب می‌فروخت. مردم دورش جمع شده‌ بودند،‌ هیاهو می‌کردند و هول می‌زدند و بیشتر می‌خواستند. توی بساطش همه چیز بود: غرور، حرص،‌دروغ و خیانت،‌ جاه‌طلبی و ... هر کس چیزی می‌خرید و در ازایش چیزی می‌داد. بعضی‌ها تکه‌ای از قلبشان را می‌دادند و بعضی‌ پاره‌ای از روحشان را. بعضی‌ها ایمانشان را می‌دادند و بعضی آزادگیشان را. شیطان می‌خندید و دهانش بوی گند جهنم می‌داد. حالم را به هم می‌زد. دلم می‌خواست همه نفرتم را توی صورتش تف کنم. انگار ذهنم را خواند. موذیانه خندید و گفت: من کاری با کسی ندارم،‌فقط گوشه‌ای بساطم را پهن کرده‌ام و آرام نجوا می‌کنم. نه قیل و قال می‌کنم و نه کسی را مجبور می‌کنم چیزی از من بخرد. می‌بینی! آدم‌ها خودشان دور من جمع شده‌اند. جوابش را ندادم. آن وقت سرش را نزدیک‌تر آورد و گفت‌: البته تو با اینها فرق می‌کنی. تو زیرکی و مومن. زیرکی و ایمان، آدم را نجات می‌دهد. اینها ساده‌اند و گرسنه. به جای هر چیزی فریب می‌خورند. از شیطان بدم می‌آمد. حرف‌هایش اما شیرین بود. گذاشتم که حرف بزند و او هی گفت و گفت و گفت. ساعت‌ها کنار بساطش نشستم تا این که چشمم به جعبه‌ای عبادت افتاد که لا به لای چیز‌های دیگر بود. دور از چشم شیطان آن را برداشتم و توی جیبم گذاشتم. با خودم گفتم:بگذار یک بار هم شده کسی، چیزی از شیطان بدزدد بگذار یک بار هم او فریب بخورد. به خانه آمدم و در کوچک جعبه عبادت را باز کردم. توی آن اما جز غرور چیزی نبود. جعبه عبادت از دستم افتاد و غرور توی اتاق ریخت. فریب خورده بودم، فریب. دستم را روی قلبم گذاشتم،‌نبود! فهمیدم که آن را کنار بساط شیطان جا گذاشته‌ام. تمام راه را دویدم. تمام راه لعنتش کردم. تمام راه خدا خدا کردم. می‌خواستم یقه نامردش را بگیرم. عبادت دروغی‌اش را توی سرش بکوبم و قلبم را پس بگیرم. به میدان رسیدم، شیطان اما نبود. آن وقت نشستم و های های گریه کردم. اشک‌هایم که تمام شد،‌بلند شدم. بلند شدم تا بی‌دلی‌ام را با خود ببرم که صدایی شنیدم، صدای قلبم را. و همان‌جا بی‌اختیار به سجده افتادم و زمین رابوسیدم

نوشته شده توسط مازیار اسلامی | موضوع: | لينک ثابت |